X
تبلیغات
رایتل

آموزش مداحی - جلسه مذهبی فرهنگی انصار الرضا (ع) مشهد مقدس

اشعار مداحی- آموزش مداحی و مباحث فرهنگی سیاسی و اجتماعی

دوشنبه 7 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 00:59

اشعار مذهبی ماه محرم و صفر

بگذار، خون چشم تو، به اشک خود بشویم

که مگر شود میسر، نگهی کنی به سویم

بگذار، تا توقف بکنند نیزه داران

که دمی بیاد طاها، گل روی تو ببویم

بگذار، تا ببوسم ز رخت بجای زهرا

که درین سفر، برادر، همه جا بیاد اویم

بگذار، تا گلویت، ز سرشک خود کنم تر

که فشار غصه دیگر، شده عقده در گلویم

بخدا قسم که زینب، نکند هنوز باور

که تنت به کربلا و، سر توست روبرویم

لحظات وصل، ترسم، ز کفم رود حسینم

ز گزارشات هجران، تو بگوی و، من بگویم

خبر از تنور خولی، دهد این غبار رویت

تو بریز اشک و منهم، تو بشوی و من بشویم

چه کنم درین بیابان، اثر از رقیه ام نیست

تو بگرد و، من بگردم، تو بجوی و، من بجویم

چو نشانة مودت بود اشک من (حسانا)

به خدا همین مرا بس، به دو عالم آبرویم

نام شاعر:حبیب چایچیان
*****************************************************************

شام یعنی ...

شام یعنی انتهای خستگی

شهر آزار خدای خستگی

شام یعنی گوشه ویرانه‌ها

مدفن شمع و گل و پروانه‌ها

شام تسکین دل شیطان بود

زینت سر نیزه‌اش قرآن بود

شام یعنی وادی دشنامها

سنگ باران سری از بامها

سنگ در دستان نامردان شام

بوسه می‌زد بر سر زخم امام

شام تفسیر نگاهی مضطراست

شهر داغ لاله‌های حیدر است

شام هم مانند کوفه بی‌وفاست

صفحه‌ای از دفتر کرب و بلاست

بی‌وفایی‌ مانده از این طایفه

شام دارد مردم بی‌عاطفه

شام یعنی محملی از داغ و درد

موسم پژمردن گلهای زرد

پای محمل رقص و کف آزاد شد

کوچه‌هایش هلهله‌آباد شد

شام شهر بازی چوب و لب است

نیشتر بر زخم بغض زینب است

بر دل زهرائیان آتش زدند

هرکه را می‌سوخت از آهش زدند

یک زن شامی چو دید اشک رباب

اشک او را داد با خنده جواب

در میان ازدحامی از نگاه

می‌کشید از دل عقیله آه آه

اشک شد آنجا نقاب روی او

شد پریشان قلب او چون موی او

یک نفر شرمی نکرد از معجرش

ریخت خاکستر یهودی بر سرش

نام شاعر:علی ناظمی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


بی گل رویت

ی گل رویت پدر از زندگی دل برگرفتم

 دست شستم از دو عالم چون ترا دربر گرفتم

یاد داری قتلگه نشناختم جسم شریفت

 خم شدم بابا نشانت را ز انگشتر گرفتم

هر چه کردم جستجو انگشت انگشتر ندیدم

 پس سراغ حضرتت از عمّه مضطر گرفتم

در مقام قرب بودم مات جسم چاک چاکت

 تا برای شیعیان پیغام زان حنجر گرفتم

سوختم آتش گرفتم چون شنیدم ناله تو

ز  اولین پیغام تو دستور تا آخر گرفتم

داشتم میمردم از غم در کنار کشته تو

 لب بر آن خنجر نهادم زندگی از سر گرفتم

بر تن آزردة من بوسه میزد تازیانه

 من برای توشة ره بوسه زان پیرک گرفتم

بسکه سیلی زد عدو در راه وصلت بررخ من

 صورتم نیلی شده سنّت ز نیلوفر گرفتم

خواهر کوچکترم چون دید رأست در خرابه

 داد جان  در پیش رویم من غمی دیگر گرفتم

خوش بحال او که جان را کرد قربان سرتو

  من گر آنجانم که ماندم قبر تو در بر گرفتم

این من و این جان ناقابل فدای خاک کویت

تا نپنداری که جز تو مونس دیگر گرفتم

مجلس نامحرمان دیدی مرا بازوی بسته

 آستین را پیش رویم همچنان معجر گرفتم

خوب میخواندی تو قرآن ای فدای اشک چشمت

 تا میان طشت زر بودی تو من آذر گرفتم

ای پدر بعد از تو من دیگر نخواهم زندگی

مرگ رازین زندگانی ای پدر خوشتر گرفتم

لا ادری

****************************************************************

راس حسین را بریده ای

اندر سریر ناز تو خوش آرمیدةای

 شادی از آنکه رأس حسین را بریدةای

مسرور و شاد وخرم و خندان بروی تخت

 بنشین کنون که خوب بمطلب رسیدةای

جادادةای به پرده زنان خود ای لعین

 خرّم دلی که پردة ایمان دریدةی

من ایستاده بر سر پا و کسی نگفت

 بنشین که روی خار مغیلان دویدةای

گه بر فروش حکم کنی گه به قتل ما

 ظالم مگر تو آل علی را خریدةای

با عترت نبی ز چه بنمودة ای ستم

 با اینکه زو سفارش ما را شنیدةای

زینب کجا و تاب اسیری و این ستم

 باشد روا بیک زن ماتم رسیدةای

شادی ز دیدن رخ اکبر ولی خوشست

 بینی دمیکه سبزة از نو دمیدةای

جودی اگر که روز تو زینغم نگشته شب

چون صبح سینه از چه بناخن دریدةای

جودی خراسانی
***************************************
جهان تنگ است ....
رادر بی تو در چشمم جهان تنگست مینالم

 فلک را بی سبب با من سر جنگست مینالم

بصید آشیان گم کرده مرغ بی پر و بالی

 زهر سو دامن قومی پر از سنگست مینالم

نه زنجیر جفا در گردنم تنگ است از آن گویم

 که عنقا را زطوق آهنین ننگست مینالم

بنالد بلبل از هجران گل اما من از وحشت

 هنوزم دامن وصل تو در چنگست مینالم

بجانان درد دل ناگفته ماند ای اشگ امدادی

 که دل در اضطراب از نالة زنگست مینالم

برادر مرده را با ناله دمسازی کنند اما

 سلامت باد من نای و دف و چنگست مینالم

بیابان دور مقصد ناپدید و رهزنان در پی

جهان تاریک و ره پر سنگ و پا لنگست مینالم

نیر تبریزی

*******************************************

پسرم علی جان ...

نه به دیده نور و نه به تن توانم

بنشینم خون جگر فشانم

شده پاره پاره بدن جوانم

 به کجا بگردم گل خود بجویم

که ز خون فرقش رخ خود بشویم

بنشینم و یا ولدی بگویم

 گل من فدا شد به ره خدا شد

لب تشنه از من پسرم جدا شد

 پسر شهیدم ، ثمر امیدم

به خدا شکستم ، به خدا خمیدم

که به لجه ی خون بدن تو دیدم

 تو ستاره بودی شب ظلمتم را

تو ز دل زدودی همه غربتم را

تو ز کف ربودی همه کربتم را

 بنگر چه آمد به سرم علی جان

ز غم تو خون شد جگرم علی جان

پسرم علی جان پسرم علی جان

**********************************************

خدا حافظ ای ....

خداحافظ ای سرزمین کربلا

خداحافظ ای نینوا و دشت کربلا

خداحافظ ای خیمه گاه قتله گاه

خداحافظ ای همدم اشک و آه

خداحافظ ای شمع افروخته

خداحافظ ای خیمه سوخته

خداحافظ یاسمن نسترن

خداحافظ ای کودکان حسن

خداحافظ ای یاس ام البنین

خداحافظ ای مشک روی زمین

خداحافظ ای یار گل پوش من

که مانده صدای تو درگوش من

تو خورشیدی و زیر این آفتاب

دلت پاره پاره ز فقدان آب

سرت بر سر نی گواه من است

گواه همه سوز و آه من است

اگر چه من از پیش تو میروم

به دنبال این سر به پا میروم

دلم در کنار تو جا مانده است

برای تو از فاطمه خوانده است

***************************************

تشنه را از روی ....

تشنه را از روی ناقه آب دادن مشکل است

روی اشک دلبر خود پا نهادن مشکل است

با طنین باز تر قرآن بخوان قاری من

با صدای سنگ قرآن گوش دادن مشکل است

شوق دیدار رخ خواهر تو در سر داشتی

ور نه روی نیزه با سر ایستادن مشکل است

یوسفعلی یوسفی (حاج منصور ارضی)

****************************************************

مردم که روی ماه تو بر هم نشان دهند

چون خیر مقدم است که بر میهمان دهند

زخمی بود که بر تن مجروح من رسد

با هر اشاره ای که سرت را نشان دهند

ای سر چنین که بر سر نی جلوه گر شدی

ترسم که کودکان تو از غصه جان دهند

ای میر کاروان خبری هم ز ما بگیر

بنگر چه رنج ها که بر این کاروان دهند

ما را برند بر سر بازار روزها

شب ها به کنج خلوت زندان مکان دهند

بیم گنه مدار موید که روز حشر

بر دوستان فاطمه خط امان دهند

شاعر اهل بیت سید رضا موید خراسانی

********************************************************

اشعار بالا از سایت شیعتی  گرفته شده است


نظرات (3)
با سلام به طور اتفاقی دنبال شعری بودم وارد وبلاگتون شدم وبلاگ زیبایی دارید مخصوصا با این اشعار بسیار زیا و دل انگیر.ممنون اجرتون با خدا. به وب ما هم سر بزنید
شنبه 25 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 09:33
امتیاز: 0 1
+ مریم
خیلی مضخرف بود
البته عذز می خوام
پنج‌شنبه 19 آذر‌ماه سال 1394 ساعت 20:14
امتیاز: 1 1
عالی بود ماشاالله
چهارشنبه 16 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 04:05
امتیاز: 1 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :