آموزش مداحی - جلسه مذهبی فرهنگی انصار الرضا (ع) مشهد مقدس

اشعار مداحی- آموزش مداحی و مباحث فرهنگی سیاسی و اجتماعی

دوشنبه 1 مهر‌ماه سال 1387 ساعت 16:22

اشعار نوحه و سینه زنی و مداحی حضرت ابالفضل(ع)

این اشعار سروده حسن فطرس شاعر خوش ذوق اهل بیت است.

این اشعار مذهبی و اشعار آئینی شامل شعر مدح حضرت ابالفضل ، روضه حضرت ابالفضل ، شعر سینه زنی ، اشعار روز تاسوعا ، شعر شب تاسوعا و بحر طویل و ... است .

**********************************************************

البته این شعر را هم گفته اند که از لبان مبارک امام زمان در مدح عموی گرامیشان جاری شده است.

یادم ز وفای اشجع الناس آید

از چشم ترم سوده الماس آید

آید به جهان اگر حسین دگری

هیهات برادری چو عباس آید

*********************************************************

بر روی ادامه مطلب کلیک کنید تا تمامی اشعار را مشاهده نمایید.

قطعه و مفرد


جمله
تیر دشمن روی قلبت جمله ای بنوشته است
ساقی لب تشنگانی لیک خود لبت تشنه ای

 

رباعی و دوبیتی


غم
دلم از غربت و ماتم کباب است
دلِ من تا ابد خانه خراب است
به روی قلب غم این را نوشته
غم مرگ برادر بی حساب است

علقمه
خدا تنها پناهم را گرفتند
امیدم، تکیه گاهم را گرفتند
کنارِ علقمه با گرزِ سنگین
علمدارِ سپاهم را گرفتند

عمر
رفتی و حاصلِ من اشکِ بصر می گردد
عمر من از غم دوری تو سر می گردد
قد و بالای تو افتاده زمین در پیشم
لبت از اشک من ای تشنه چه تر می گردد

مادر
صدای یارِ بی همتا می آید
صدای ناله ی سقا می آید
ز جا برخیز عباسم برادر
که دارم مادرم زهرا می آید

سجاده
ای که از خون سرت پلکِ دو دیده بسته ای
برِ سجاده ی خون پیشِ دلم نشسته ای
زدی آتش به دلِ بی کسِ من، دل خوشی ام
رفتی و با غم خود پشت مرا شکسته ای

حاجت
کنارِ‌علقمه غوغا به پا شد
حرم یک مرتبه ماتم سرا شد
حسین آمد ولی سقا نیامد
گمان عباس ما حاجت روا شد

یار
کجا رفتی تو ای یارِ دلیرم
شده روزم سیه بی تو امیرم
ببین اینک چگونه از غمِ تو
کنارِ علقمه منزل بگیرم

خریدار
تو بودی مونس و روح و روانم
تو بودی در حرم تاب و توانم
تو که بودی خریدارِ غمِ من
گمانم بعدِ تو زنده نمانم

قرص ماه
ز جا برخیز ای تنها پناهم
نگاهی کن به اشک و سوز و آهم
ببین بی تو دگر یاری ندارم
تو رفتی از برم ای قرصِ ماهم

سرو
چرا افتاده ای ای سرو خسته
چرا خون بر دو چشمانت نشسته
دو چشمت وا کن و بنما نظاره
به دیدن آمده پهلو شکسته

دیده
تو سقایی ولی با مشکِ پاره
ندارد دیده ات تابِ ‌نظاره
گرفته دشمن از من یارِ من را
شده شب های قلبم بی ستاره

اشعار عروضی


وقار
کیست این سینه سپر همچو حیدر با وقار
می کند با غرشش دشمن از هر سو فرار
هر زمان با یک رجز با تمامِ قوّتش
در حرم آرامشی می نماید برقرار
با دو چشمانِ ترش لحظه لحظه می زند
بوسه ای بر مشکِ آبِ با فغان و با فکار
کیست این شیرِ غَدَر، پاسبان خیمه ها
بر شهنشاهِ غریب، اوست تنها غمگسار
کیست او زینب دلش هر کجا دنبال اوست
چشم زینب بهرِ او، می شود ابرِ بهار
او که باشد این چنین سوی میدان می رود
لرزه افتد بر دلِ دشمنانِ نابکار
رفته تا آب آورد بهرِ طفلانِ عطش
گر نیاید جان دهد این حرم از انتظار
شاهِ مردی و ادب، عشق و ایمان و وفا
نامش عباسِ علی، کربلا را تکسوار

مدیون
به چشمِ من تیر نزنید حالا که قلبم غمینه
مادرِ من داره می آد می خوام که چشمام ببینه
دستِ من و جدا نکن تا واسه مادر بمیرم
زیر بغل های اون و می خوام با دستام بگیرم
مشک من و پاره نکن نذار که سختی بِچِشم
من از دو چشمِ اصغرِ تشنه خجالت بِکِشم
به فرق من ضربه نزن حالا که نقشِ زمینم
بذار ز لب های حسین بوسه ی آخر بچینم
نیزه نزن تو سینه ام حالا که دل پریشونم
بعد یه عمر وفای خود مدیون زینب بمونم

مَشک
چه می شد ای خدا مشکم مرا حاجت روا می کرد
به حق هر دو دستانم همه دردم دوا می کرد
به یاد اصغر نالان که عطشان و پریشان است
کمی از آبِ باقی را برای او سوا می کرد
خدایا عاقبت دیدی شدم شرمنده ی اصغر
چه می شد این فراتِ غم مرا در خود فنا می کرد
ز روی کودکان او خجالت می کشم یا ربّ
چه می شد ناله ی زینب دلِ من را رها می کرد
کنار علقمه آید نوای شیون و زاری
شنیدم مادرم زهرا مرا هر دم صدا می کرد
توانِ دیدنِ رویِ رقیه کرده مجنونم
چه می شد دشمنم اکنون سر من را جدا می کرد
به ذکرِ نام مولایم خیالم طفل شش ماهه
دلم هر لحظه با شورِ دل زینب صفا می کرد
نوای یاری عشقم حسین تشنه ی زهرا
قسم بر هر دو چشمانم ز دل صد عقده وا می کرد

بی تابی
من که ادب تشنه ی یک غمزه ی ابروی منه
از اوّل عمر همه جا اسمِ وفا روی منه
می رم برات آب بیارم گریه نکن اصغرِ من
این قده بی تابی نکن طفلک مه پیکرِ من
آبِ فرات مهربونه قدرِ لبات و می دونه
صورتِ ماهت از عطش مثلِ گلهای خندونه
داداش حسین بذار برم مشکم و پر آب بکنم
بیارم و اصغر تو تا کمی سیراب بکنم
داداش حسین نگو نرو آخه به من سقا می گن
اگه حرم آب نداره مردم به من چها می گن
ناله ی اصغرت می آد لحظه ی مردنِ منه
ببین صدای العطش آتیش به جونم می زنه
اگه نَرَم آب بیارم شرمنده ی رباب می شم
از خجالت پیش همه بدون که من هم آب می شم

چشم
آقا به حقِ چشمی، که غرقِ خون ز تیره
هر ساله تو تاسوعا دلم برات می گیره
پر می زنه دلِ من به علقمه دمادم
لحظه ی جون دادنت آقا می آد به یادم
وقتی می آد به یادم که مرغ دل رها شد
لحظه ای که یا عباس دستِ شما جدا شد
وقتی می آد به یادم که ناله سر می دادی
از روی زینِ اسبت سر رو زمین نهادی
وقتی می آد به یادم ز مشکت آب می ریخت
سرشک تو برای طفلِ رباب می ریخت
وقتی می آد به یادم که با نوای خسته
نقش زمین شدی و فرقِ سرت شکسته
خاک پر از خون و اشک، علقمه بسترت بود
ناله ای رو شنیدی که آه مادرت بود
می گفت منم فاطمه مادر تو یاسِ من
قربون قد و بالات حضرتِ عباسِ من
چرا قدت شکسته همچو قدِ کمانم
قصه ی مشک پاره از تو چشات بخوانم
بعد تو روز حرم تاریک دیگه چون شب
وای از حسین تنها وای از نگاه زینب

سقا
سقا نظر کن تشنه ام طاقت ندارم
طفلِ صغیرم بر عطش عادت ندارم
آبی بیاور سینه ام آرام گیرد
خشکیده لب هایم ز مشکت کام گیرد
رفتی عمو باشد خدا پشت و پناهت
چشمان اهل این حرم مانده به راهت
ما منتظر بر درگه خیمه بمانیم
انجام وعده از عمو را جمله دانیم
اما پدر آمد عموی ما نیامد
یاربّ چرا آرامشِ دلها نیامد
بابا کمر بگرفته از داغ جدایی
گوید برادر جان ابالفضلم کجایی؟
دانم عمویم کشته ی این خاک گردید
روحش روانه در دلِ افلاک گردید
آید عمویم من دگر حرفی نگوییم
من جز عمو در این حرم چیزی نجویم

فرات
این فرات بی وفا خود تشنه ی جانِ من است
مشکِ پاره مرحمِ طفلان عطشانِ من است
من کنارِ علقمه مادر نشسته در برم
هدیه ی دیدارِ‌ مادر اشکِ چشمانِ من است
جان دهم آهسته آهسته کنارِ علقمه
مادرِ پهلو شکسته چونکه مهمانِ من است
چو.ن برادر آمده اکنون کنارِ پیکرم
هر دو دستش خون شده از خونِ دستانِ من است
منکه با صورت زمین خوردم ز روی مَرکبم
این چنین جان دادنم از لطفِ یزدانِ من است
گر ببیند زینبم این جسمِ صد چاکِ مرا
تا ابد ناله کنان پیوسته گریانِ من است
از سکینه من خجالت می کشد یاربّ مدد
چون که دانم تشنه لب هر دم پریشانِ من است
من که افتادم به خاک و دست من گشته جدا
دشمنم اکنون بدین حالم هراسانِ من است

وفا
یاربّ اکنون لحظه ی موعود شد
اشکِ چشمانِ حرم چون رود شد
تشنگی غالب به طفلان گشته است
قطره آبی قیمت جان گشته است
آمدش عباس سقای کرم
سر زدش بر خیمه ی آبِ حرم
دید طفلان تشنه لب با سنِ کم
می کَشند مشکان خالی بر شکم
سخت آمد جان او بر لب نشست
پیش چشمش شیشه ی عمرش شکست
مشک را برداشت از روی صفا
رفت تا بنماید الوعده وفا
گفت من بر این حرم آب آورم
زاده ی ام البنین و حیدرم
دشمنان سوی جهنم می روید
گر که یک دم سدّ راهِ من شوید
می زنم شمشیر در راه خدا
می نمایم عمرِ هر یک را فنا
من که سر داده به عشقِ داورم
من علمدارِ سپاه و لشکرم
ثانی حیدر منم در کربلا
ساقی طفلان من در نینوا
می زنم اکنون به خیل دشمنان
تا برم آبی برای کودکان
زد به دریای ستیز کافران
گشت غوغا در دلِ پیر و جوان
کشت بسیاری از آن قوم ممات
تا رسیدش پای آن شط فرات
دست خود را لحظه ای پر آب کرد
از خجالت آب را هم آب کرد
آب را تا ریخت بر دریای آب
مشک خالی گشت جای پای آب
آمدش با شادی و شور و شعف
مشک پر آبی گرفته او به کف
آن که باشد مشک او در دست راست
ساقی عطشان شهر تشنه هاست
ناگهان مرغان به غوغا آمدند
جمله دشمن سوی سقا آمدند
نعره زد تنها علمدارِ حسین
تاخت بر دشمن مددکارِ حسین
لشکر دشمن عدد بسیار بود
لیک سقای عطش بی یار بود
از کمینی کافری آمد برون
ضربتی سنگین بِزد آن خصمِ دون
علقمه از این عمل شرمنده شد
راست دست ساقی از جا کنده شد
حضرت عباس در فکرِ خیام
سخت می تازد به سوی التیام
پهلوان عرصه ی عشق و جهاد
مشک آبش را به دستِ چپ نهاد
ناگهان نامردی از نامردمان
آمدش از پشت لشکر در میان
ضربتی را زد به دستِ برعلم
دست چپ را کرد با شدت قلم
لیک سقا تابِ آرامی نداشت
با وجودِ مشک آلامی نداشت
مشک بر دان گرفته بی درنگ
می رود چون شیر در میدانِ جنگ
لحظه ای تیر و کمان درگیر شد
مشک ساقی جای ده ها تیر شد
آبِ مشکش ریخت بر روی زمین
غرق ماتم شد دلِ آن مه جبین
ساقی سقا دگر از یاد رفت
آرزوهایش همه بر باد رفت
ناگهان دشمن به سوی او شتافت
فرق سقا را به گرز خود شکافت
لحظه ای مجروحِ دست از تن جدا
یالِ مرکب شد ز دستِ او رها
ساقیِ لب تشنه با قلبی غمین
سرنگون از روی مرکب بر زمین
جای دستانش سپر شد روی او
غرق خون شد صورت و ابروی او
ناله سردادش که ای یارم بیا
یا اخا ادرک اخا ادرک اخا
آمدش سلطان دین بالین او
شد حسین بن علی غمگین او
گشت گریه همنشین شاه و میر
ناله می زد قلب عباسِ دلیر
با برادر گفت ای جانِ حسین
ناله ات از چیست گریانِ حسین
گفت عباس آن مه غلطان به خون
داغ تو باشد ز داغِ من فزون
من که اکنون دل به یزدان می دهم
روی زانوی تو هم جان می دهم
لیک اندک لحظه ای چون بگذرد
دشمنت نای از تن و جانت بَرَد
یکّه و تنها شوی ای بی پناه
دشمنت سر می برد در قتلگاه
در میان قتلگه بر خاکِ سرد
ناله ی زینب شود دنیایِ درد
کس نباشد تا به کف گیرد سرت
تا برد بر سوی خیمه پیکرت
ای برادر خواهش دارم چنین
نعش من باشد همین جا بر زمین
من که فریادِ کرامت می کِشم
از سکینه من خجالت می کِشم
نعره زد سردار و سالارِ سپاه
روح او پر زد به سوز و اشک و آه
نعره ای زد رفت تا عرش و سما
کرد عالم را به داغش مبتلا
در دلی افلاکیان شد همهمه
فاطمه آمد کنارِ علقمه
غم گرفته حالت مولا حسین
شد خمیده قامت مولا حسین
خاک ریزد همچو مادر بر سرش
کشته شد پشت و پناهِ لشگرش
رشته ی تدبیر مولا پاره شد
اهل بیت دین دگر آواره شد

اشعار نو


علقمه
مجنونم کردی آقا
قربونِ اون دل بردنت
خون دلها خوردنت
آبی به خیمه بردنت
مهمونم کردی آقا
تو روضه‌های آتشین
من فدایت نازنین
ناله‌هایم را ببین
حیرونم کردی آقا
با اون وفای با صفات
من شدم عمری گدایت
تشنه ی لطف و سخات
دلخونم کردی آقا
وقتی کنار علقمه
پیشِ چشمِ فاطمه
خوردی زمین با زمزمه
یا اخا ادرک اخا
گفتی دلم دیوونه شد
راهی غمخونه شد
عالم تو را پروانه شد

 

ذکر و سرود


یاس
هر دو دستِ تو ببویم
بکشم بر سر و رویم
با دو دستم ز رخِ تو
خون و خونابه بشویم
بر زمین پای خودت می کشی ای سالارم
پشت من بعد تو بشکسته و من بی یارم
سرو افتاده به خاکم
داغ تو کرده هلاکم
ابوفاضل یا ابالفضل (4)
بده قدری تو جوابم
از غمت خانه خرابم
چه بگویم به رقیه
به سکینه به ربابم
ای برادر دلم از زخمِ سرت می سوزد
دانم از تشنگی حتی جگرت می سوزد
رفتی ای پشت و پناهم
ای علمدارِ سپاهم
ابوفاضل یا ابالفضل (4)
مرو ای دار و ندارم
ای اخا چاره ی کارم
آمده بهرِ تسلی
فاطمه مادرِ زارم
مادرم آمده تا نازِ تو دلخون بکِشد
تیرِ بنشته به چشمانِ تو بیرون بکِشد
علقمه غرقِ گلِ یاس
آمده مادرِ عباس
ابوفاضل یا ابالفضل (4)

پژمرده
ای علمدارم
بودی غمخوارم
رفتی ای یارم
یا ابالفضل
بی تو غم دارم
ناله شد کارم
ای سپه دارم
یا ابالفضل
یا ابوفاضل (3) یا ابالفضل
از حرم آید
ناله ی طفلان
بر لبِ آنان
ای عمو جان
اصغر زارم
با چشمِ گریان
چون گل پژمرده
با لبِ عطشان
یا ابوفاضل (3) یا ابالفضل

 

وعده
تا که شنیدم صدای ناله
شدم به سوی میدان روانه
امان از درد و داغِ جدایی
برادر عباس بگو کجایی؟
عباس ابالفضل (4)
کجاست آن وعده
به طفلِ‌عطشان
کجاست آن سقا
برای طفلان
کجاست آن مشک و
قدِ بلندت
کجاست آن چشمِ
ابرو کمندت
عباس ابالفضل (4)
دل از بندِ این
دنیا بشستم
تا که دو دستت
به دیده جستم
آخر چنین شد
بی تو بسوزم
دست جدا را
با دیده بوسم
عباس ابالفضل (4)
به چشم گریان
گردم نظاره
آن مشک بی آب
آن پاره پاره
به تن دیدم من
صد تیغ و دشنه
کنارِ‌ آبی
امّا لبْ تشنه
عباس ابالفضل (4)
میان دشمن
در خون نشستی
ز من برادر
کمر بشکستی
رویم به خیمه
تا زنده هستی
مگو از طفلان
شرمنده هستی
عباس ابالفضل (4)


تکیه گاه
ای سردارِ لشکرم
ای زیبا برادرم
عباس عباس
بنگر بین علقمه
خونین چشمِ مادرم
عباس عباس
پشت و پناه من  ـ  عباس عباس
ای تکیه گاه من ـ عباس عباس
* * *
اجر این وفای تو
این لطف و صفای تو
نزدِ جدّم
بنگر اشک و سوزِ من
گشته تیره روزِ من
خم شد قدّم
بر قلب اطهرت ـ دشنه داری
سقایی و لبِ ـ تشنه داری
* * *
طفلانم نشسته اند
عطشانند و خسته اند
بنما نظر
چشمانِ سکینه ام
سوزد قلب و سینه ام
ای خون جگر
گوید بیا عمو ـ بنگر آهم
آبی من از عمو ـ نمی خواهم
* * *
زینب می زند به سر
از داغ تو پر شرر
گرید هر دم
بی برادری شده
بی یاوری شده
اکنون دردم
تسکین بده مرا ـ با چشمانت
با من سخن بگو ـ من قربانت

علمدار
من علمدارِ سپاه کربلا هستم
در کنار علقمه گشته جدا دستم
می زند بر جان شراره
گریه های مشکِ پاره
یا اخا ادرک اخا
ای حسین جان ای حسین جان یا اخا ادرک اخا (2)
مادرِ غم پرورم دارد دلی پر خون
از نوایِ فاطمه من گشته ام مجنون
می دهد دل بوی زهرا
می روم من سوی زهرا
یا اخا ادرک اخا
ای حسین جان ای حسین جان یا اخا ادرک اخا (2)
نالهی ادرک اخا شد بر لبم جاری
بهر تنهاییِ مولا می کنم زاری
یا حسین ای حاصل من
عشق تو شد قاتلِ من
یا اخا ادرک اخا
ای حسین جان ای حسین جان یا اخا ادرک اخا (2)
ای برادر کن نظر بر حالِ زارِ من
می روم از پیش تو تنها نگارِ من
من که صورت روی خاکم
بر جانا من هلاکم
یا اخا ادرک اخا
ای حسین جان ای حسین جان یا اخا ادرک اخا (2)
عاقبت آبِ فرات تا خنده ام کردی
تو ز روی اصغرم شرمنده ام کردی
ساقیِ طفلانِ عطشان
می رود با چشمِ گریان
یا اخا ادرک اخا
ای حسین جان ای حسین جان یا اخا ادرک اخا (2)

برادر
برادرم ابالفضل
آب آوارم ابالفضل
بی تو میان دشمن
بی یاورم ابالفضل
عباس ابالفضل ـ عمرِ مرا کم کرده ای
عباس ابالفضل ـ قدِ مرا خم کرده ای
عباس ابالفضل (3)
* * *
راه صدای من را
بغضِ گلو گرفته
سقای تشنه ی من
با خون وضو گرفته
زهرا نشسته اینجا
بالای نعشِ عباس
دستی به پهلوی خود
دستی به رو گرفته
موی کمندت ـ مادر کند نظاره
قد بلندت ـ مادر کند اشاره
عباس ابالفضل (3)
* * *
با چشم پر ز اشک و
با حالِ زار و خسته
زینب کنارِ خیمه
چشم انتظار نشسته
جسمِ برادرم را
چسان برم به خیمه
لب های خشکِ سقا
قلب مرا شکسته
هر جا بجویم  ـ  دستان حیدری را
چون گل ببویم ـ بازوی چون علی را
عباس ابالفضل (3)

احساس
خیز و بنما مدد با قدِ‌خسته ات
می زند آتشم فرق بشکسته ات
ای ابالفضل من (4)
ای علمدار من ای سپه دارِ‌من
رفته ای از برم یار و دلدارِ من
ای ابالفضل من (4)
من شدم بی کس و مانده در غربتم
دیدنِ روی تو می شود حسرتم
ای ابالفضل من (4)
تو بهارِ منی ای خزان گشته ام
سوی آن علقمه من روان گشته ام
تا ببینم تو را اوجِ‌ احساسِ من
تا که بوسه زنم بر تو عباسِ من
ای ابالفضل من (4)
چشمِ تو خون شده از جفای عدو
از غمِ مشکِ خود با دلِ من بگو
تو فتادی ز پا در برِ علقمه
خیز و بنما نظر آمده فاطمه
ای ابالفضل من (4)

اشک
اشکِ ما جاری شده ـ جاری شده  ـ  ای عمو عباس (2)
کارِ ما زاری شده ـ زاری شده  ـ  ای عمو عباس (2)
ساقی ما طفلان ـ عمو جانم ابالفضل
ای بر عطش درمان ـ عمو جانم ابالفضل
جانم عمو جانم عمو جانم ابالفضل (4)
*  *  *
ما که در تاب و تبیم ـ تاب و تبیم  ـ  ای عمو عباس (2)
جملگی تشنه لبیم ـ تشنه لبیم  ـ  ای عمو عباس (2)
ما مرغِ بی تابیم ـ عمو جانم ابالفضل
ما تشنه ی آبیم ـ عمو جانم ابالفضل
جانم عمو جانم عمو جانم ابالفضل (4)
*  *  *
کی عمویم می رسد پیش حرم ـ ای خدای من (2)
قطره ی آبی رساند در برم   ـ  ای خدای من (2)
رنگ از رخ گریان ما طفلان پریده
از بس که جسم خسته بی آبی کشیده
جانم عمو جانم عمو جانم ابالفضل (4)
*  *  *
آمده بابای ما اما عمو  ـ  مانده در میدان (2)
از چه رویی هر دو چشمِ باب ما ـ می شود گریان (2)
بابا ز میدان آمد و ما بی قراریم
بهرِ عمو عباسِ خود چشم انتظاریم
جانم عمو جانم عمو جانم ابالفضل (4)
*  *  *

امید
کجایی ای پناهم برادر ابالفضل
بنگر به اشک و آهم برادر ابالفضل
خدا یارم نیامد ـ واویلا واویلا
علمدارم نیامد ـ واویلا واویلا
حرم صفا ندارد بدونِ تو عباس
دگر سقا ندارد بدونِ تو عباس
خدا یارم نیامد ـ واویلا واویلا
علمدارم نیامد ـ واویلا واویلا
دلِ من را شکستی تمامیِ امیدم
سقای با وفایی به غیر تو ندیدم
خدا یارم نیامد ـ واویلا واویلا
علمدارم نیامد ـ واویلا واویلا
خیز و بنگر به حالم که طاقت ندارم
سر از جسمت برادر چگونه برآرم
خدا یارم نیامد ـ واویلا واویلا
علمدارم نیامد ـ واویلا واویلا
دستان پر ز خونت به دیده نهادم
از داغِ تو برادر من از پا فتادم
خدا یارم نیامد ـ واویلا واویلا
علمدارم نیامد ـ واویلا واویلا

 

شور و بحر طویل


کِیِ وقتِ دیدنت
شبِ تاسوعا اگه نبینمت  ـ  کِیِ وقتِ دیدنت ـ الهی قربون آه کشیدنت ـ کِیِ وقتِ دیدنت ـ قربون رنگ عزایِ پیرهنت ـ فدای گریه و اون لرزیدنت ـ هر دو چشمام داره بارون می باره ـ دلم این جمله رو بر لب می آره  ـ   کار هر روز و شبم انتظاره ـ اسم تو تا می برم بی قراره ـ چشم ناقابلمو شفا بده ـ تو به من جوازِ یک نگا بده ـ دلِ من نوای تازه نداره ـ آقا جون سینه‌ی من عقده داره ـ می‌شه پیش پای تو سر بذاره ـ یا با دیدنت به من صفا بده ـ یا آقا برات کربلا بده ...

آقام ابوفاضل (4)
دلم چه بی تابه
شب شبِ اربابه (2)
اشکِ چشام نابه
چون شبِ مهتابه
* * *
از کوچیکیم عباس
به من وفا کرده
حال و هوایم را
چه با صفا کرده
اگر نبود این عشق
نمی‌شدم مجنون
دلم می‌شد حیرون
یا این که سرگردون
* * *
عِطرِ گلِ یاسه
اون افضلُ الناسه
حضرت  احساسه
جنابِ عباسه
عرش خدا زیرِ
پاهاش که می‌لرزه
زندگیم قدِ
وفاش نمی‌ارزه

یا ابوفاضل ابالفضل (4)
بنازم  نازِ یک شصتِ ابالفضل
بسوزم از غمِ دستِ ابالفضل
نفس، سینه، دو دست و بازوانم
شده ششدانگ و دربستِ ابالفضل
* * *
من و مولا ببر با خود رها کن
به تیغ ابرویت جان را فدا کن
کمی از جرعه‌ی جامِ وفایت
به کامم ریز و من را باوفا کن
* * *
الا ای یار و دلدارم ابالفضل
شدم خسته ز افکارم ابالفضل
گرفتارم، مدد باب الحوائج
گره افتاده در کارم ابالفضل

یا مهدی
ای وارثِ چشمانِ پرخونِ ابالفضل  ـ  امشب بیا در جمعِ مجنونِ ابالفضل  ـ  فرموده ای از داغِ سقا بی قراری  ـ  در روضه‌ی عباس عمویت پاگذاری  ـ  در گوشه ی مجلس گلِ زهرا نشستی   ـ  بر روضه خوان و گریه کن ها دیده بستی ـ بهرِ عموی تشنه ات دل را شکستی ـ گرم عزا و آه و سوز و ناله هستی  ـ  قربان اشکِ بی شماره یابن الزهرا  ـ  حاجت بده با یک اشاره یابن الزهرا ...

ابالفضل
ارباب دارم ابرو کمون ـ خیلی قشنگ و مهربون ـ قد و بالاش تا آسمون ـ علم داره تا کهکشون ـ خیلی رئوف و با وفاست ـ ساقی آبِ بچه هاست ـ دستای اون دست خداست ـ شاهِ همه پهلوناست ـ اگه بهش رو بندازی ـ کارت می شه چاره سازی ـ غیر این هیچ کس ندیده  ـ  هر چی بخوای بهت می ده  ـ  خیلی کرم داره آقا ـ یه دنیا غم داره آقا ـ دو دستای بریده اش ـ فرق ز هم دریده اش ـ حرمت داره خیلی زیاد  ـ  حاجت خیلی ها رو داد  ...

یا عباس ـ یا عباس
آه ز بی برادری ـ وای کنارِ علقمه ـ تنها حسینِ فاطمه ـ به سینه داره زمزمه ـ نورِ دو چشمانِ همه ـ دلم پر از درد و غمه ـ اشکای این دیده می گه ـ این لب خشکیده می گه ـ این قدّ خمیده می گه ـ تمومِ بچه ها می گن ـ زن ها تو خیمه ها می گن ـ با اشک و ناله ها می گن ـ با سوز و غصه ها می گن ـ تنها شدم برادرم ـ سایه ی تو رفت از سرم ـ بی تو پناهِ لشکرم ـ خون جگرم خون جگرم ـ آه چه آید به سرم ـ بعد تو یار و یاورم ـ جسم تو در برابرم ـ صید به خون شناورم ـ بی تو چگونه در حرم ـ خبر دهم به خواهرم ـ نیست دگر برادرم ...

یا ابالفضل
عباسِ من چشمات و وا کن ـ داداش به صورتم نگاه کن ـ حرفی بزن دارم می میرم ـ یه بار دیگه من و صدا کن ـ قربون اون صورتِ ماهت ـ تیرِ عدو برده نگاهت ـ رباب و اصغرش تو خیمه ـ چشمِ اونا مونده به راهت ـ چگونه قدِ تو شکسته ـ خونِ سرت چشات و بسته ـ ببین که مادرم رسیده  ـ  کنارِ علقمه نشسته ـ ببین که قسمتم چها شد ـ به من تو کربلا جفا شد ـ تو لحظه ی بی کسیِ من  ـ  رفتی و قامتم دو تا شد

وای وای
سقای طفلانم ـ حسین تویی جانم ـ لب تشنه سقایم ـ فرزند زهرایم ـ ای جان جانانم ـ خون شد دو چشمانم ـ آرامشِ جانم ـ این هر دو دستانم ـ گشته سیه روزم ـ لب تشنه می سوزم ـ من در کنار آب ـ عطشانم و بی تاب ـ شرمنده شده یارت ـ بر اصغر زارت ...

ابوفاضل آقام آقام آقام ابالفضل (4)
چشام پر از شهابه
شبْ شبِ عشقِ نابه
سر به جنون می‌زارم
دیوونگیم خرابه
* * *
شبِ فراقِ عباس
شبِ فراقِ یاره
حاصل گریه‌هایم
دو چشم خون و زاره
* * *
بذار همه بدونن
منم غلامِ عباس
دلم مدد می‌گیره
همش ز نامِ عباس

واویلا واویلا
خدا یارم نیامد ـ سپه دارم نیامد ـ علمدارم نیامد ـ برادر جان کجایی ـ بسوزم از جدایی ـ کجایی ای پناهم ـ نگاه کن اشک و آهم ـ نظر بنما به حالم ـ من از داغت بنالم ـ به خاک و خون نشستی ـ تو پشتِ من شکستی –نگاهت همچو الماس ـ خدای عشق و احساس ـ بسوزم بی تو عباس ـ ببین تاب و تبم را ـ چه گویم زینبم را ...

ابالفضل ـ من به دامت اسیرم
ابالفضل ـ نباشی من می‌میرم
یادش بخیر اون روزا که
عَلَم می‌بستیم تو کوچه
تکیه به پا می‌کردیم و
پرچم و بیرق می‌زدیم
اسم تو رو می‌بردیم و
سینه تو هیئت می‌زدیم
اون روزا کودکی بودم
که تازه عاشقت شدم
گدایی‌ام و شروع شد و
نمک گیرت شدم آقا
دل اسیرت شدم آقا
* * *
حالا که تو جوونی‌ام
تا اون زمان پیری‌ام
از درِ خونت نمی‌رم
برای روضه‌ات می‌میرم
آخه شدم خاک کفِ پای تموم نوکرات
شدم آقا نذرِ صفاست
شدم غلام اون وفات
* * *
تو این شب غم اومدم
تو مجلست پا بگیرم
دل رو به غوغا بگیرم
برای ارباب وفا
عزای عظما بگیرم
بگم ابالفضل آقا جون
رهام نکن فنا بشم
از عشق تو جدا بشم
رسوای عاشقا بشم
رهام کنی در به درم
آتیش می‌گیره جیگرم
بی تو آروم نمی‌گیرم
نگاه به گریه هام بکن
نگاه به ناله‌هام بکن
ببین چقدر دوست دارم
با اینگه خیلی از گناه شده کارم
گنه ‌کارم، گنه کارم
می‌خوام ببخشی آقا جون
شفاعتم کنی همین امشب آقا پیشِ  داروم
بازم بشم مرغِ حرم
اسم تو بر لب ببرم

اباصالح به حقِ ابالفضل (4)
گل نرگس بدون شما بدونِ شما
همگی خسته حالیم
بگو آخر کجایی آقا کجایی آقا
بیا با هم بنالیم
اباصالح کجایی ـ کجایی
امان از این جدایی ـ جدایی
شب عباس تموم شد ای گلِ من
بگو پس کی می‌آیی ـ می‌آیی
* * *
گل نرگس داره دو چشات با ذکرِ لبات
می‌گه نامِ ابالفضل
می‌دونم خون می‌گریه چشات فدای چشات
شده جام ابالفضل
دل ما جلا ده ـ آقا جون
نوایی آشنا ده ـ آقا جون
بیا امشب به حقِ ابالفضل
جوازِ کربلا ده ـ آقا جون